سلام دوستان از امروز یه بخش بامزه به وبلاگ اضافه میشه به عنوان دفترچه خاطرات که ...

توضیح اضافی لازم نیست

معلومه دیگه خاطرات یه پسر(خودم را میگم ) شیطون یا شاید مظلوم را بیان میکنه

 

اول دبستان

اول مهر بود و من هم حسابی شوق و هیجان داشتم که بله دارم میرم مدرسه.

صبح ترگل و ورگل با کیف و کفش و خلاصه لباس شیک با مامانم راهی مدرسه شدیم .

اما دلتون برام نسوزه سرم را اصلاح (به قول معروف اون موقع ماشین کرده بودم تازه با صفر ) کرده بودم اخه پسرها باید کچل میکردن (حسابی موقع کچل کردن دادمون در میومد که چرا دخترا کچل نمی کنن- بگذریم)

همینطوری که نزدیک مدرسه (که دوتا کوچه پائین تر از خونمون بود) مشدیم صدای بچه ها را که شنیدم یه ترسی وجودم را گرفت و از اون بدتر چشمم که به جمعیت افتاد به مامانم گفتم من نمیرم مدرسه بیا برگردیم

مامانم با اصرار من را برد داخل مدرسه و ناظم مدرسه اومد و دست من را گرفت و کشید و توی یه صف قرار داد

زنگ زده شد و صف ها مرتب شد ولی صف کلاس اولی ها ( که چهارتا صف بود- بگو ماشاءالله – آخه دهه شصتی بودیم) با زحمت ناظم و چند تا معلم دیگه مرتب شد چون یکی گریه میکرد- یکی کیفش می افتاد - ... خلاصه حکایتی بود.

بعد از قرآن و سرود بچه ها، مدیر اومد و شروع به تبریک و صحبت کردن کرد ولی دل و نگاه من همش پیش مامانم بود که یه وقت نره

دو تا از هم کلاسی هام (که الان مغازه ای دارن و اگر بگی یادته گریه میکردی حتما حاشا می کنن) که توی صف کنارم بودن هی برمیگشتن تا ماماناشون را ببینن (اما مامان من سمت چپ صف کنار چندتا مامان دیگه بود و کار من راحت تر) که ناظم سر رسید و با صدای بلند و خشنی گفت تکون نخورین

چشمتون روز بد نبینه با این حرف اون دو تا زدن زیر گریه ، من هم یه نگاه به اونا کردم و یه نگاه به مامانم که دیدم مامانم نیست وای من هم به اون گروه موسیقی (گریه اون دوتا) ملحق شدم و حالا گریه نکن و کی گریه کن.

نگو که مامانم رفته پشت صفها ایستاده

با همون وضع نگران و گریه کنان رفتیم تو کلاس.

معلم کلاس اولم آقای نادری ــ خدا رحمتش کنه بیچاره چند سال پیش جوون سکته کرد و  به رحمت خدا رفت ــ هرچی خواست آروممون کنه نتونست و ما سه تا همچنان گریه میکردیم

مامان هامون را که آوردن دویدیم تو بغلهاشون و حسابی گریه میکردیم که ما میخوایم برگردیم

توی همین اوضاع ما را از کلاس آورده بودن توی راهرو که یکدفعه سر و کله ناظم ومدیر و یه معلم  دیگه (معلم کلاس چهارمم) ظاهر شد.

ناظم و مدیر سعی میکردن که آروممون کنن که اون معلمه (معلم کلاس چهارمم) گفت اگر ساکت نشین می برمتون توی اون انباری مدرسه ( که یه اتاق تاریک انتهای راهرو بود) که مار و موش داره.

ما سه تا یدفعه انگار مار نیشمون بزنه دیگه صدامون در نیومد و بغض کردیم و به همدیگه و مامانامون نگاه میکردیم

و زیر چشمی به انتهای راهرو.

با این حرف و البته ترس و بغض ما مدیر و معلم کلاس اولم و مادرهامون و ناظم اخمو  توپیدن به اون که این چه جور آروم کردنه

توی این اوضاع بابای مدرسه اومد جلو گفت "چه بچه های خوبی میخواهید براتون بستنی بیارم"

ماهم با حالت ترس و چشمهای درشت شده از گریه سری به علامت تایید تکون دادیم

بابای مدرسه رفت گفت شما برین سر کلاس تا من بعدن بیارم و رفت که بستنی بیاره

مامان من که دید یه کمی آروم شدم گفت "مجید من هم برم آخه ناهار درست نکردم تا ظهر بیای بخوری "

معلم کلاس اولم هم با مهربونی دستمون را  گرفت گفت آره بیاین بریم سر کلاس بچه های دیگه منتظرن و بذارین مامان هاتون برن غذا درست کنن

ما سه تا هم راضی شدیم و رفتیم سر کلاس.

در ضمن تا پایان سال اول دبستان هر وقت معلم کلاس چهارمم را میدیدیم یاد انباری و مارهای بزرگ می افتادیم

 

راستی یادم رفت بگم بابای مدرسه هم برامون بستنی نیاورد.

 

پایان

امید وارم که خوشتون اومده باشه